تو را ان عاشق و رسوا که میدیدم ......نمی بینم
چنان سر مست و بی پروا که میدیدم...نمی بینم

عشق اگه روز ازل در دل دیوانه نبود
تا ابد زیر فلک ناله مستانه نبود
نرگس ساقی اگه مستی صد جام نداشت
توی این کوی و گذر این همه میخانه نبود

غمی غمناک
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم ٫ تنها ٫ از جاده عبور :
دور ماندند ز من آدم ها
سایه ای از سر دیوار گذشت ٫
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل :
وای این شب چقدر تاریک است !